دینادینا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 15 روز سن داره

دینا جونم

تولد آیلا

30 ام شهریور تولد آیلا دختر یکی از دوستام بود که قرار بود مهد براش تولد بگیرن شب قبلش که بهت گفتم فردا تولد آیلاست کلی ذوق کردی صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدی و منم بیدار کردی.بعد اینکه صبحونه خوردیم رفتیم دنبال آیلا و مامانش و بعدم کیک رو گرفتیم و رفتیم مهد.فکر کنم بیشتر از آیلا تو ذوق زده شده بودی.             اول مهر..... ...
15 مهر 1393

شهریور 93

دختر گلم مدتیه نتونستم بیام و وبلاگتو آپ کنم راستش امسال شهریور ماه برامون ماه خوبی نبود اوایل شهریور که داشتیم آماده عروسی پسرخاله ام میشدیم متاسفانه خبر فوت دایی ام همه رو شوکه کرد.20 روز بعدشم شوهر عمه ام فوت کردن.خدا هر جفتشونو رحمت کنه. روز دختر هفتم دایی ام بود و نتونستم برات کادو بخرم ولی بابایی تو رو برده بود شهر بازی و از اونجام رفته بودین فست فود اولین بار بود که دوتایی شهر بازی میرفتین خیلی بهت خوش گذشته بود شبم یه کیک که البته رنگشو خودت انتخاب کرده بودی گرفتین و اومدین خونه.             ...
14 مهر 1393

روز عرفه

دینا جون دختر گلم  3 سال پیش تو همچین روزی یعنی روز عرفه تو بدنیا اومدی البته به ماه قمری.ساعت 16:20 دقیقه درست وقتیکه آوای خوش دعای عرفه تو همه جا طنین انداز بود و تو یه هوای بارونی خدا یکی از فرشته هاشو به ما بخشید تا همیشه شاهد قدرت و مهربونی پروردگارمون باشیم.این روز و با تمام وجودم بهت تبریک میگم.   ...
12 مهر 1393

عکسای مهد کودکی

دینا جون یه مدتی بود میخواستم ازت تو مهدتون عکس بگیرم تا برات یادگاری بمونه ولی متاسفانه شرایطش جور نبود تا اینکه چند روز پیش که اومدم دنبالت دیدم مهد خلوته و اکثر بچه ها رفتن منم از فرصت استفاده کردم و چندتا عکس البته با اجازه مدیرتون ازت گرفتم.       عکسای بعدی هم که مال چندروز پیشه که خونه آنا ژست میگرفتی و ازم میخواستی تا عکستو بندازم.....       راستی هفته پیش ناهار خونه مامان جون بودیمو تو میخواستی بری حیاط ولی چون هوا خیلی گرم بود نذاشتیم بری گفتیم بذار هوا خنک شه بعد برو توام رفتی از یخچال یه تیکه یخ برداشتی ...
23 مرداد 1393

ماه رمضان هم تمام شد......

سلام دختر قشنگم.ببخشید اینبار خیییلی دیر وبلاگتو آپ میکنم راستش ماه رمضون اصلا حال و حوصله نداشتم .یه روز در میون میبردمت مهد و بعدشم که افطارو معمولا خونه مامان جون و آنا بودیم البته 2 روزم مهمونی دادیم که خدا رو شکر دختر خوبی بودی و کلی باهام همکاری کردی.راستی تو این ماه توام کم غذا شدی و بد حوصله.همش بهونه میگرفتی و گریه میکردی که باز خدا رو شکر الان بهتری . از شیرین زبونیاتم هرچی بگم کم گفتم تو مهد بهتون زبان انگلیسی یاد میدن و تو خونه خیلی خوب کلماتشو بکار میبری و منو بابایی رو ذوق زده میکنی. حالا بریم سراغ عکسا.... این عکس مال روز اول ماه رمضونه که تو و امیرعلی  داشتین خونه مامان جون آتیش میسوزوندین   ...
9 مرداد 1393

دختر دریایی من

چند وقتی میشد دینا هوس دریا و آب بازی کرده بود  تا اینکه هفته پیش تصمیم گرفتیم بریم آستارا تا دینا هم یه دل سیر آب بازی کنه. خوشبختانه اصلا از دریا نمیترسید و از بس ذوق کرده بود حتی ناهارشم به زور دادیم خورد  چون حاضر نبود از دریا بیاد بیرون.تا اینکه بعد یکی دو ساعت بالاخره خسته شد و اومد بیرون و به زور لباس تنش کردیم.   ...
11 خرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دینا جونم می باشد